تكيه گاه بودنم اي عشق بي نهايتم
من فداي قلب پر مهرو پراز عاطفه تم
تا تو باشي همدم خوب تمام لحظه هام
من همون شاعر چشمان تو عاشق صفتم
پرميشم مثل غزل تو ذهن عاشقونه هات
مي ميرم حتي براي همه بهونه هات
كنار نم نم بارون روي سبزه هاي خيس
باز مي شم عاشق مردن در فضاي شونه هات
دستي از روي نوازش مي كشم بر سرتو
مي بوسم گونه سرخ وسينه مرمرتو
در شبستان سكوت اين جزيره خيال
مي فشارم در بغل نازكي پيكر تو
همصدا و همنفس كوچه به كوچه دم به دم
مي زنم در بيت هر شعر و غزل با تو قدم
در كنارت زير بارون مي ميرم از عشق تو
تا بدوني معني عاشق شدن رو بلدم
من پي از خود گذشتن قلب توست مرز عبور
از شب مهتاب چشمات هر شبم سرشار نور
بي تو در اوج تباهي خسته از رياضتم
با تو اما سر بلندم با وقار و پر غرور
در كنارت زندگي حس هميشه زندگي ست
بي وجودت زندگي معني زندگاني نيست
روزي تو اگر نباشي تكيه گاه غربتم
روزگارم مثل شعرام تيره و خاكستريست
بر سنگ مزارم بنويسيد:
در زندگي بارها بالهايم را گشودم
تا همچون پرنده اي سبک بال به پرواز در آيم
اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت
و بر زمينم کوفت
شايد مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد
و آغاز رهايي...!

خداحافظ